علیرضا مصلحی در روزنامه قانون نوشت:

«در رابطه با ادامه داستان باید بگویم طبق اطلاعات من، بزرگ آقا کشته و شیرین دختر او راهی ....»

چندی پیش یکی از خبرگزاری‌ها زحمات چند ساله سازندگان سریال شهرزاد را به پانکراس خود هم حساب نکرد و با انتشار جملات بالا در قالب مصاحبه با یکی از بازیگران، پایانبندی سریال را کاملا لو داد. من ابتدا با شنیدن این خبر کمی برآشفته شدم اما وقتی سر به جِیب مراقبت فرو برده و لَختی اندیشیدم به این نتیجه رسیدم که :

ای جوانِ خاک بر سر تا به کِی/ عمر خود را واگذاری پیش و پِی؟/ در جوانی فکر پیری کن مدام/ عمر تو چندان نگردد با دوام  (لازم به ذکر است در مصراع اول، عبارت «ای جوانِ خاک بر سر» خطاب به نویسنده متن است)

در واقع چو نیک بنگری عزیزان دلسوز خبرگزاری، نسبت به اتلاف عمر ما در راه دنبال کردن سریال، احساس نگرانی کرده و چنان که افتد و دانی با لو دادن انتهای داستان، بر گذر عمر گرانمایه سدی نهادند، بسی سدید.

بنده هرگاه سر در جِیب مراقبت فرو می برم، لحنم کمی ادیبانه و فاخر می‌شود. بگذریم، پس از خارج شدن از جِیب، تصمیم گرفتم کاری بزرگ انجام دهم. به سراغ جرثومه اتلاف عمر یعنی سریال "game of thrones" رفتم و به قصد کشف انتهای داستان مصاحبه‌ای با یکی از بازیگران ترتیب دادم.

من: سلام آقای هرینگتون
هرینگتون: وینتر ایز کامینگ
من: مرگ! پنج ساله همه تون دارین این جمله رو میگین، واقعا خودت خسته نشدی؟
هرینگتون: می‌خواستم یه کم مزاح کنم بدونی چقدر باحالم. در ضمن هنوز یه مقدار تو فضای نقشم هستم.
من: مگه من باهات شوخی دارم؟ در ضمن اسمت هم خیلی ضایع ست، آدم یاد تیم‌های لیگ دسته دو انگلیس می‌افته، من همون «جان اسنو» صدات می‌کنم. اصلا به نظرم اگه تو همین جور دائمی تو نقشت بمونی، از هر لحاظ که حساب کنیم آدم باحال‌تری میشی.
جان اسنو: بی اعصاب‌تر از تو نبود بیاد با من مصاحبه کنه؟!
من: تازه شانس آوردی یه ذره بهت علاقه دارم. آخه تو هم مثل شخصیت‌های کارتونی محبوب ما، بی مادر هستی. حالا ای کاش فقط بی‌مادر بودی، توی بدبخت یه مرحله بالاتری.
جان اسنو: همین یه مرحله زندگی منو نابود کرد وگرنه من الان حاکم وینترفل بودم. فکر کن ... من در کنار خانومم، ایگریت، تو وینترفل حکمرانی می‌کردم.
من: حالا که فعلا با تیزی زدن نابودت کردن. بگو آخر داستان چی می‌شه می‌خوام برم.
جان اسنو: اگه بگم دیگه برات بی‌مزه میشه.
من: تو به اونش کاری نداشته باش ... ای جوانِ خاک بر سر!
بی شعور!/ عمر ما را کرده‌ای در خاک گور... با این اعصاب خرابم میرم تو جِیب مراقبت، اینقدر به صورت ادیبانه و فاخر فحش کِشِت می‌کنم تا به حرف بیای! آخرشو بگو.
جان اسنو: باشه. آبروریزی نکن! لااقل قول بده بین خودمون بمونه.
من: ای جوان خاک بر سر! بی شرف! / عمرِما ضایع نمودی، بی هدف
جان اسنو: بسه دیگه ... میگم. (به قول ویکی پدیا: خطر لوث شدن) آخرش اینجوریه که همه مون دورِهم همدیگه رو می‌کُشیم، در نهایت فقط بانو سرسی میمونه و وایت واکرهای مخوفِ پشت دیوار. در نهایت بانو میره بالای دیوار و یه جمله میگه قریب به این مضمون: «لطفا موجودات مخوف و بدتیپ نیان تو سرزمین من. مرسی، اَه.» وایت واکرها هم با شنیدن این جمله به خودشون میان و خیلی سنگین و رنگین میرن دنبال زندگی‌شون. ناموسا بین خودمون بمونه‌ها.
من: ای جوانِ خاک بر سر ...

منبع : وبلاگانهطنز؛ بگو آخرش چی میشه؟
برچسب ها : اسنو ,جوانِ ,جمله ,جِیب ,سریال ,داستان ,جِیب مراقبت